زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت ازیادمن و تو برود.


بهارمی آید دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت اي دختر بهار حسد مي برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را با هر چه طالبي به خدا مي خرم زتو برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي با ناز مي گشود دو چشمان بسته را مرغي ميان سبزه ز هم باز مي نمود آن بالهاي كوچك زيباي خسته را خورشيد خنده كرد و ز انوار خنده اش بر چهر روز روشني دلكشي دويد موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او رازي سرود و موج به نرمي رميد از او خنديد باغبان كه سر انجام شد بهار ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم




آخرین نظرات ثبت شده برای این مطلب را در زیر می بینید:

برای دیدن نظرات بیشتر این پست روی شماره صفحه مورد نظر در زیر کلیک کنید:

بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .

شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: